تبليغاتX
کمیته بحران زندانیان سیاسی -
یکشنبه 30 دی1386 16
:نوشته ای ازپیمان عارف فعال جنبش مدنی ایران

 روزی در زمستان ۸۳ در محوطه دانشکده حقوق (جایی که بهروز کریمی زاده را عموما به جای دانشکده خودش -دانشکده اقتصاد- میتوانستی آنجا در حال "گفتگوی بی پایان" و "سیگار بی انتها" بیابی) ، بهروز را انذارش دادم که روزگار خوشی را پایانی است عزیزم. گمان نکن که چون پسر صفارهرندی در ارگان بسیج دانشجویی دانشگاه تهران برایتان هورا کشیده است و بازگشت چپ به دانشگاه به اندازه شکست معین در انتخابات آتی خشنودش ساخته، پس دیگر حاکمیت خواب نما شده و در دیدارهای مکرر با چپ گرایان آمریکای لاتین ارشاد ایدلوژیک گشته و.....

تو نیز میتوانی تا ابد در دانشگاه راه روی و بی آنکه ساعتی بر کلاس درسی بنشینی و واحدی بگذرانی ، به "طی الارض" دانشگاه پردازی و در هر قدمت خود را بیشتر به لنین مانند بینی و.... تا در هر گام که از گام دگر برمیداری ، هزاران هزار بار از انقلاب و مبارزه مسلحانه و سرنگونی جمهوری اسلامی سخن بر زبان رانی و جمهوری اسلامی نیز دست روی دست بگذارد و تماشایتان نماید! گفتمش اکنون شمایان به سان نورسیدگانی در فضای دانشگاه هستید که با فریاد و هیاهو وارد گود شده اید و با جنجال و دشنام و فحاشی به همگان دارید جایی برای خویشتن در عرصه سیاست دانشجویی دست و پا میکنید..... لذا تا وقتی دارید به تمام عناصر سازنده و تاثیرگذار و تمام حاضرین در این گستره دشنام نثار میکنید و بی آنکه خود جایی ایستاده باشید همگان را به شلاق تخریب خویش میرانید و در این تخریبگری نیز تفاوتی میان اصلاح طلبان و سازگارا و رفراندوم خواهان و گنجی و ملیون و شهلا انتصاری و خاتمی و تحکیم و افشاری و.... نمیگذارید و همه چیز را از دایره تنگ و کهنه و قدیمی "امریکا - خلق" مینگرید و به سان کیهان چراغ برداشته اید و دنبال "خط آمریکا" میگردید ، قطعا جمهوری اسلامی کاری به کارتان نخواهد داشت و تاریخ مصرفتان به انقضاء نخواهد رسید! اما پس از قلع و قمع همگان، آنگاه که اصلاح طلبان کنار رفتند و "فرا اصلاح طلبان" -که علی اطلاق لیبرال منش هستند- به تیغ دشنام شما گرفتار آمدند ، نوبت شما فرا خواهد رسید!

گفتمش و انذارش دادم که "بترسید از آن روز"..... جمهوری اسلامی اکنون شما را "شوخی به درد بخوری" میپندارد. اما اما در روزی که دورش نمیدانم به سختی به سراغتان خواهد آمد.....

از پاسخ صمیمانه و ساده لوحانه اش هم خنده ام گرفت و هم در دل تحسینش کردم، وقتی لبخندی کودکانه زد و گفت: آخه میدونی جمهوری اسلامی از ما میترسه. به همین خاطرم با ما کاری داره. هر کدوم ما استعداد این رو داریم که یک گلسرخی بشیم و جمهوری اسلامی هم از اینکه ما رو به دادگاه ببره و محاکمه مون کنه تا گلسرخی بشیم ، خیلی میترسه.....

از بهت پاسخ "جمهوری اسلامی از ما میترسه" بیرون نیومدم که ۵۰۰ تومان هم ازم همیاری برای "خاک" میگیره و یک نسخه اش رو هم میگذاره کف دستم و میره

پیش خودم میگم این آدم دیوانه است ولی به آن چیزی که دیوانه اش کرده، مومنانه باور داره و شورمندانه به فکر مبارزه است که خودش رو برای گلسرخی شدن آماده کرده......

۲: سالی میگذرد و در این یک سال -۸۳ تا ۸۴- چنان ازشون حمایت میکنم و با طرح گزاره "مدرنها متحد شوید" باهاشون در صحنه های مختلف "سیاست دانشجویی" - از انتخابات انجمنهای دانشکده های دانشگاه تهران گرفته تا تجمعات مشترک- وارد ائتلاف میشوم که کم کم معادلات هویتی ام رو در برابر مناسبات رفاقتی ، کم رنگ شده می یابم!  آنقدر رفاقت را بر سیاست ترجیح میدهم که به آرامی تلقی چپ شدنم پدید میآید. دبیر تشکیلات جایگزین سعید حبیبی در تحکیم و عمق بی سوادی این آدم ، نیز دلیلی مضاعف میشود تا حمایت سیاسی-اخلاقی از سعید و نکوهش وادار به استعفاء کردنش در ساعت ۳ بامداد به حساب "چپ گرایی" ام گذارده شود تا بازجوی وزارت اطلاعات در احضار دی یا بهمن ۸۴ - یک هفته پس از اعتصاب سندیکای شرکت واحد که در آن سعید و بهروز و چند نفر دیگر برای چند ساعت بازداشت شدند- از من بپرسد: راستی چرا تو تجمع شرکت واحدیها نیومده بودی؟ و با خنده بگه اگه می یومدی جای خوبی رو برات در نظر گرفته بودم. میخواستم با رفیقت "آقا سعید" بندازمتون تو یک سلول.....

وقتی بهش جواب میدهم اولا که تبریز بودم. دوما هم که ما لیبرالها خیلی با جنبشهای کارگری رابطه نزدیکی نداریم و....جوش مییاره و داد میزنه که لیبرال یعنی مشارکت. یعنی نهضت آزادی. تو چه جور لیبرالی هستی که همش با کمونیستها میچرخی؟! حالا وقتشه که جواب پوزخندش رو بدم. بهش میگم: لیبرال سکولار . کمی هم رادیکال! با وجود اینکه چشم بند دارم ولی احساس میکنم قیافه اش در اون لحظه متفکرانه شده. بعد چند دقیقه فکر کردن میگه: خلاصه کاری نکن که وقتی خواستند اونها رو بگیرند تو رو هم قاطی اونها بگیرند. میگم مگه میخواهید بگیریدشون؟ میگه ما فعلا نه. ولی برادرهای سپاه که خودت دیدی صبرشون کمه و چکشی عمل میکنند. دیگه وقتش میرسه که پوزخندش رو با قهقهه جبران کنم ولی نصیحت دکتر متقی یادم می افته که "بازجوت رو هیچوقت تحقیر نکن" و با خنده میگم : حاجی اینها که همشون باباهاشون سپاهیند که......ببینید چی کار کردید که نسل دوم سپاهیون عزیز دارند کمونیست میشند؟!

منتظر دستگیری و برخورد سنگین باهاشون هستم. نشریه هاشون روز به روز داره تندتر و تندتر میشه و شعارهاشون لحظه به لحظه خشن تر. واقعا دیگه دارند به همه فحش میدند. حتی بر علیه کمپین و جنبش زنان، آناهیتا حسینی دشنام نامه صادر میکنه. وقتی آناهیتا و انوشه آزادبر و....با پلاکارد "سلام بر خلخالی، درود بر معین" میاند تو ورزشگاه تربیت بدنی امیر آباد و سعی میکنند برنامه معین رو به هم بزنند و آخرشم با بچه های مشارکت درگیر میشند و از ورزشگاه بیرونشون میکنند، دارم پیش خودم تحلیل میکنم که اگه هر کسی غیر معین رای بیاره، اطلاعات اینها رو جمع میکنه!

راستگراترین کاندیدای محافظه کار -محمود احمدی نژاد- هم رای میاره ولی کسی به اینها تو هم نمیگه! گرایلو صراحتا تو نشریه اش از عنوان "چپ انقلابی" استفاده میکنه ولی بازم کسی کاری با اینها نداره....

سال ۸۵ دیگه سال بدبینی و آغاز سوء تفاهمه. بدبینی که فکر میکنم دیگه الان وقتشه که شجاعانه از بابتش حداقل از بهروز معذرت بخوام. وقتی با آغاز سال ۸۵ خودم از دانشگاه اخراج میشم و در طی نیمه اول این سال کمیته انضباطی دانشگاه تهران همه لیبرالهای مذهبی و سکولار رو حداقل به یک ترم محرومیت از تحصیل مینوازه و کمیسیون گزینش وزارت علوم هم حتی به "لیبرالهای متذبذبی" چون محمد رضا و نامی هم رحم نمیکنه ، ولی نه هیچ برخوردی کمیته انضباطی با چپهای لیسانس انجام میده و نه اینکه کمیسیون گزینش حتی کوچکترین بازجویی از چپهای قبولی ارشد به عمل میاره ، خوب طبیعی است که آدمی کم کم به این نتیجه برسد که "خوب تابلوئه که اینها عامل وزارت فخیمه اند". پدران سپاهی ، عملکرد و ویترین و لیبل سیاسی براندازانه و خشونت گرایانه و نهایتا به گاه قلع و قمع دیگران ، بر صدر نشاندن اینان!

همزمانی این بدبینیها با ورود عنصر مطلقا "فاقد تشخص آکادمیک" (که چپگرایی را با لمپنیسم روزهای پایانی هفته ۱۸ تیر ۷۸ اشتباه گرفته است و به شکلی کاملا شک برانگیزانه با وجود محکومیت ۶ ساله زندان در همان آستانه جنبش خرداد ۸۵  از زندان آزاد میشود و با وجود اینکه حتی موفق به اخذ مدرک دیپلم نیز نشده در تمام روزهای داغ خرداد ۸۵ که امکان ورود به دانشگاه تهران بسیار با دشواری توام است، در داخل دانشگاه به سر میبرد) به جمع چپگرایان رادیکال نیز بر شدت آن میافزاید تا به آرامی حتی سلام و علیک ها نیز قطع گردد و از جمله یادداشت "خرد لنینیستی ، نوستالژی هیاهو" بر این قلم جاری گردد.

۳: از پی ۱۵ آذر ۸۵ تقریبا دیگر از همه جا رانده میشوند و به انزوایی تمام عیار دچار می آیند! بهروز هم بالاخره نرفتنش به دانشکده اقتصاد و حضور شبانه روزیش در دانشکده حقوق ثمر میدهد و به تیغ اخراج آموزشی گرفتار. زمستان ۸۵ از پس چند بار "به سردی جواب سلامش را دادن" ام ، سلام و علیکمان قطع میشود! حتی دوستی ام با سعید حبیبی هم به سردی میگراید و.... بسیاریشان را واقعا دوست میدارم و با ایشان خاطره مشترک بسیار دارم اما زمانه زمانه دوری است و سوءظن. هرچند هیچگاه به اندازه ای که دیگر "لیبرالهای دانشگاههای تهران" در حقشان خصومت میورزند و حتی با خوشحالی مراسم ۸ مارس شان را هدف قرار میدهند، درباره شان خصومت نمیورزم و دشمنشان نمیپندارم اما فضای غالب بدبینی است و سوءظن! "تکروی" های طرف مقابل نیز هرروزه بر شدت سوءظن ما در حقشان میافزاید. هرچند دیگر با نبود بهروز بقیه شان هم خیلی در دانشگاه نیستند و کلونی شان بهم خورده است و از سویی من هم دیگر خیلی پس از اخراج و عدم پذیرش رای دیوان عدالت از سوی دانشگاه تهران در دانشگاه ترددی ندارم، اما مداوما اخبار مخاصمه روزافزون بخشی از لیبرالهای دانشگاهی (همانها که به "لیبرالهای دانشگاههای تهران" اشتهار دارند) با "چپهای رادیکال" را میشنوم و افسوس بر این مخاصمه و دریغ بر دوستیهای گذشته نوش میکنم. بارها و بارها بهروز از مقابلم رد میشود و دلم میخواهد من سلامش کنم و رویش ببوسم اما.....! هربار که به دانشگاه میروم کریم کوچک جثه عزیزم از مقابلم رد میشود و چنان سلام میدهد که آرزو میکنم کاش در سکوت درمیشد و.... نمیدانم چرا مسئولیت تمام کارهای "هم هویتی" هایم را متوجه من میبینند و در پالتاکهایشان میشنوم که از تعلیق عضویت آناهیتا گرفته تا لگدمال شدن کتابهایشان در انجمن حقوق، رد مرا میجویند. در حالیکه که من ممنوع الورودم و شاید هفته هاست میله های سبزرنگ را حتی از دور هم ندیده ام!

۴: دوشنبه نیمای عزیزم که این روزها از سرمای شمال و تهران به اهواز و خانه دانشجویی برادرش پناهنده شده عصر هنگام زنگ میزند و میگوید خبر دستگیریهای جدید را شنیده ای؟ میگویم بازم چپهاند؟ میگوید اره و شروع میکند به خواندن اسامی. مرتضی اصلاحچی.....تصویر موهای روشنش در آفتاب بهشت زهرا در مراسم تدفین مادر سعید حبیبی و عصبانیتش در واپسین نشست تحکیم بر ذهنم فرود میآید. بهزاد باقری....شبی را خوابگاه ۷۰ مهمانش بوده ام تا از رشادتهایش پیش از آمدن به دانشگاه و چسباندن اعلامیه در شاهین شهر اصفهان برایم تعریف کند! سروش دشتستانی.....وای این کپل دوست داشتنی را هم گرفتند؟ امین قضایی....اونقدر دریدا خوانده بود که الان توی سلول ۲۰۹ هم لابد دارد دنبال چرخه دلالت و متافیزیک حضور و غیبت میگردد. محمد پورعبدالله....این لیبرال مرتد دوست داشتنی. و چه صمیمی و چه..... آناهیتا حسینی.....چه مردانه ایستاد پای به پایم در انتخابات تاریخی پاییز ۸۳ انجمن حقوق تا چه فاتحانه شکست روبه صفت ترین مشارکتیهای دانشگاهی را به نظاره بنشینیم.....

۵: مویه کن وطن. مویه کن. برای فرزندانت مویه کن......برای آنانی که به مطبخ ضحاک میروند مویه کن. به حال دکتر  صف شکن در شیراز مویه کن. برای مادر بهروز که حتما الان دارد دعای توسل میخواند گریه کن. برای مادر آناهیتا که زندگی مرفه در استرالیا را رها کرد تا فرزندش در ایران.......

اما برای اسماعیل لطف اللهی گریه مکن. به سان پیرزنان شیون مکن. فریاد بزن....فریاد بزن مادر وطن

نوشته شده توسط اعضاودیدبانان حقوق بشر وروزنامه نگاران   | لینک ثابت |

\